تبليغاتX
طلوعی دوباره

























طلوعی دوباره

Download Music 320

Download

Download Music 120

Download

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 18:47 توسط عباس نریمانی| |

تو مسئولی خداوندا،مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی . . .

 

 

زندگی را مانند تکه پیازی دیدم که هر تکه آن را باز کردم اشکم را در آورد.

 

 

ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی


آتش به شب تار زدی خسته نباشی


ای غصه دمت گرم که در لحظه شادی


با رگ رگ من تار زدی خسته نباشی

 

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد که:


در این لحظه چه میکشم؟

 

چه حالی دارم؟


چقدر زنده نبودن خوب است

 

 

زخمی بر پهلوی من است،روزگار نمک می پاشد ومن پیچ و تاب میخورم.


جالب اینجاست که همه گمان میکنند:


عاشقانه میرقصم . . .

 

 

هوا گرفته بود،باران میبارید.


کودکی آهسته گفت:


خدایا گریه نکن،درست میشه

 

 

نمیدونم تا حالا شده دلتون اینقدر بگیره که حوصله گریه کردنم نداشته باشین.

نمیدونم تا حالا شده دلتون اینقدر بگیره که به وجود خداهم شک کنید.(استغفرا...)

نمیدونم تا حالا شده دلتون اینقدر بگیره که . . .

 نمیدونم،شاید من اشتباه میکنم . . .

 

نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت 3:23 توسط عباس نریمانی| |

 سلام                    

 همگی سال نوتون مبارک.میدونم یخورده دیر شده ولی  . . .

چندتا مطلب اون پایین مینویسم خیلی قشنگن من دوستشون دارم

ـ رمز نو شدن را باید دانست.

وگرنه بهار یک فصل تکراریست.

ـ در انتظار بهاری هستم که سبز بودن در آن جرم نباشد.

ـ بهار با تمام رنگارنگی یک پیام دارد: یکرنگی . . .

ـ مهم نیست چند بهار زندگی کنیم،

مهم اینه که هر لحظه زندگیمان را بهاری کنیم. 

  

نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1390ساعت 2:38 توسط عباس نریمانی| |

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 1:51 توسط عباس نریمانی| |

 قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم

بعد از مرگم انگشتهای مرا رایگان  در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند من به ان مشکوکم

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند

عبور هر گونه کابل برق،تلفن،لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی گورستان را تماشا کنم

کارت شناساییم به همراه دو قطعه عکس مرا لای کفنم یگذارید شاید انجا هم لازمم شود

مواظب باشید به تابوت من اگهی تبلیغاتی نچسبانند

روی تابوت من بنویسید این عاقبت کسی ست که ز گهواره تا گور دانش بجست

دوست ندارم مردم قبرم را لگد مال کنند در چمنزار خاکم کنید

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند لطفا هم قد باشند

شماره تلفن قبرستان و شماره گور مرا به دختران بیکار ندهید

گواهینامه رانندگیم را به یک ادم مستحق بدهید ثواب دارد

در مجلس ختم من گاز اشک اور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند

از اینکه در مجلس ختم خودم نمیتوانم شرکت کنم پوزش میطلبم و خواهش میکنم پشت سرم حرف در نیاورید

به مرده شور بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم

چون تمام ارزوهایم را به گور میبرم قبرم را خیلی بزرگ درست کنید تا برای انها هم جا باشد

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 1:47 توسط عباس نریمانی| |

سراب ردپای تو کجای جاده پیدا شد؟

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم؟

که هرشب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیهای من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم

یه حسی از تو در من هست که می دونم تورو دارم

واسه برگشتنت هرشب درهارو باز می زارم

نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 2:17 توسط عباس نریمانی| |

هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه

اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه

هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه

جایی که من تنها شدم شب قبله گاه آخره

اینجا تو این قطب سکوت کابوس طولانی تره

من ماه می بینم هنوز این کور سوی روشنو

انقدر سوسو می زنم شاید یه شب دیدی منو

نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 2:0 توسط عباس نریمانی| |

مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد.وبعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف وآرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود.دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد

پس آرزو کرد:

خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در خانه میماند. میخواهم او بداند که من چه سختی را تحمل میکنم. پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین


خداوند با حکمت بیکرانش آروزی مرد را برآورده کرد


فردا صبح مرد به عنوان یک زن، از خواب بیدار شد

از جایش برخاست

برای همسرش صبحانه حاضر کرد، بچه ها را بیدار کرد.لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد، به آنها صبحانه داد.ناهارشان را بسته بندی کرد، آنها را به مدرسه برد.به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت،آنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند.به خواروبار فروشی رفت.سپسخریدهایش را به خانه برد.قبضها و صورتحسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسی کرد.جای خاک گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد

ساعت دقیقا 1 شد

با عجله تختها را مرتب کرد.لباس ها را شست.جاروبرقی کشید، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید.به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند.شیر و کیک برایشان ریخت و بچه ها را سازماندهی کرد تا تکالیفشان را انجام دهند.سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد

ساعت 4:30 بعدازظهر

سیب زمینیها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست.گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد

بعد از شام

آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد.لباسها را تا کرد، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند

ساعت 9 شب

او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند

صبح روز بعد

او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت:
خدایا! من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم. من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم. خواهش میکنم، آه، آه، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم. آمین

خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد:

پسرم میدانم که اکنون درس خودرا آموختی و من خوشحال خواهم شد که همه چیز را به روال گذشته اش بازگردانم. اما تو باید 9 ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی
نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 1:9 توسط عباس نریمانی| |

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛
فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باش
 
منبع:
http://www.royaazadi.blogfa.com
 
نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 1:3 توسط عباس نریمانی| |

سلام       سلام        سلام

دیروز یعنی ۰۶/۱۱/۱۳۸۹ تولد محمد، پسر داییم بود.

دیروز ۱۰ سالش تموم شد و رفت توی۱۱ سال

 محمّد جان

 در تاریخ ۰۶/۱۱/۱۳۷۹ دنیا صدای گریهء کودکی را شنید

 که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است...

امروز را باهم لبخند می زنیم...

 تولدت مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 0:17 توسط عباس نریمانی| |